مجبور بودم.باید به حرف پدرم گوش میکردم و با اون پسره ازدواج میکردم.اما چطوری وقتی نه عشقی هست و نه علاقه ای؟من به خاطر شرکت پدرم داشتم فدا میشدم ولی کسی به فکرم نبود.
جلسه ی اشنایی با خانواده پسره گذاشتیم.به نظر پسر خوبی میومد ولی من هیچ علاقه ای بهش نداشتم و هر کاری میکردم هم نمیتونستم حتی یک درصد دوسش داشته باشم.با خودم داشتم تو مغرم دعوا میکردم که یهو پدرم گفت که بریم و کمی اشنا شیم.اسمش سپنتا بود و وضعش هم خیلی عالی بود.کمی از علایقمون حرف زدیم و بیرون اومدیم و رفتن.نفسی از سر راحتی کشیدم که پدرم گفت:نظرت؟+نظری ندارم! -یعنی چی؟ +یعنی نه اینکه دوسش دارم و نه میخوام باهاش ازدواج کنم! -تو این خونه کسی حرف رو حرف من نمیزنه!باید ازدواج کنی این یه اجباره!
از در ارایشگاه که اومدم بیرون ماشینش رو روبروم دیدم و سوار شدم.معلوم بود نه اون منو دوست داره و نه من اونو.اونشب رو فقط تظاهر کردیم همدیگه رو دوست داریم.وقتی به خونه اومدیم اون داخل حال خوابید و من داخل اتاق.تا صبح گریه کردم که چرا با کسی که دوسش داشتم ازدواج نکردم.
از فردای اونشب دعوای ما دو نفر شروع شد...
برچسب:
نویسنده: بهار قاسمیپور