خرید بک لینک
*سهیل مگه من نگفتم عشق ممنوع؟گفتم یا نه؟ -اره گفتید ولی... *ولی چی؟چرا به حرف من گوش نمیدی احمق؟گفتم ممنوع یعنی ممنوع!هوی دختر تو اخراجی! +چی؟ -نه پدر همش تقصیر منه اون هیچ گناهی نداره اگر دلتون اروم میشه منو اخراج کنید ولی اون بمونه! *این اخرین باره که میبخشمت!دوتاتون از جلوی چشمام گم شید.  رفتم تو اتاقم و جلوی پنجره ایستادم.اروم اومد تو اتاقم و بغلم کرد.هیچی بهش نگفتم.چون فقط چند ماه دیگه اینجام.سکوت رو شکست و گفت:ببخش منو.همش تقصیر من بود.خوش حالم که اخراج نشدی!      لبخند زدم ولی جوابی ندادم.عذاب وجدان ولم نمیکنه!چرا میخوام کسی که دوسش دارم رو بندازم زندان؟

3 ماه با عشق سهیل و عذاب وجدان من گذشت و روز عملیات رسید.میترسیدم.هیچی تقصیر اون نیست!همه کاریو باباش کرده!صبح سریع از خواب بیدار شدم و اماده شدم و رفتم.تا رفتم تو اتاقش کیفمو انداختم زمین و دویدم سمتش و بغلش کردم.محکم بغلش کردم.شاید اخرین باری باشه که بغلش میکنم!شاید اخرین باری باشه که میبینمش!شاید اخرین باری باشه که بوسش میکنم!دوست نداشتم از بغلش بیام بیرون!دوست نداشتم این لحظه ها زود تموم شن!کاش زمان می ایستاد!کاش زمان بر میگشت به اون روزی که رئیس این ماموریت رو بهم میداد و من قبول نمیکردم.هیچوقت قبول نمیکردم!هیچوقت!خدایا زمانو نگه دار!یهو در با سرعت باز شد و یه پسر با وحشت پرید تو و گفت:اقا سهیل پلیسا اومدن! -چی؟پلیس؟ سریع دست منو گرفت و کشید میخواست با هم فرار کنیم.داشتیم میدویدیم که اراد داد زد و گفت ایست ولی سهیل توجهی نکرد و فقط میدوید.دوست داشتم ولمون نکن!بزارن فرار کنیم!بریم جایی و بدون دردسر زندگی کنیم ولی...یهو دست سهیل سست شد و بعد چند ثانیه افتاد روی زمین!برگشتم! اراد به سهیل شلیک کرده بود!افتادم روی زمین.بغلش کردم.+سهیل تنهام نزار! -تنهات نمیزارم!   اشکمو از روی گونم پاک کردوگفت:دوست ندارم هیچوقت گریتو ببینم!پس گریه نکن!   خدایا من چه کردم؟با دستای خودم عشقمو کشتم!خدایا نمیشه زمانو برگردونی؟نمیشه؟میخوام بیشتر بغلش کنم!  سرمو بردم جلو وبوسش کردم.لبم هنوز روی لبش بود که چشماش بسته شد.سرمو اوردم عقب و با تعجب بهش خیره شدم. +سهیل؟سهیل؟بلند شو!چرا چشاتو بستی؟تو که گفتی تنهام نمیزاری!پس چی شد؟چرا داری میری؟سهیل بلند شو!بلند شو لعنتیییییییییییییییی!   گریم شدت گرفته بود.اراد اومد جلو و دستمو گرفت و گفت بلند شو.با نفرت زل زدم تو چشماش و دستمو از دستش کشیدم بیرون.+چرا هم...همچین کاری کردی؟چرا عوضیییی؟ -داشت فرار میکرد!+خب بکنه! -داشت تو رو هم میبرد!+خب ببره!چرا زدیش لعنتیییییییی؟   هیچی نگفت و رفت.

یک ماه بعد از اون کار استعفا دادم.دیگه طاقت نداشتم عاشق یکی دیگه بشم و اخرش مجبور بشم بکشمش.از اون روز به بعد دیگه عاشق هیچکس نشدم!شدم یه جسم تو خالی!نه احساسی!نه عشقی و نه زندگی ای!منوو ببخش سهیل!من نمیخواستم کشته شی!اره تو منو میبخشی!به زودی میام پیشت!دوستت دارم❤


برچسبها: رمان, داستان, عاشقانه, عشق خلافکار, قسمت چهار

برچسب: نویسنده: بهار قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت: 17:20

صفحه بندی