خرید بک لینک
خدایا فقط 6 ماه مونده.بهم صبر بده همین.نمیدونم چرا رفتارش باهام خوب شده بود.فتار همه خوب شده بود غیر از پدرش.رفتارش روز به روز بهتر میشد نمیدونم چش شده بود.

تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که یهو در به سرعت باز شد و پرید داخل و رفت سمت دوربین و یه ادامس چسبوند روش.+چیکار میکنی؟-پدرم میبینتمون!+خب ببینه!مگه دارم چیکار میکنم؟-الان کاری نمیکنی ولی تا چند دقیقه دیگه...+چی؟-اونروز که پدرم گفت عشق ممنوع یادته؟+اره-خب نمیتونستم+چیو نمیتونستی؟میشه اینقدر رمزی حرف نزنی؟    یهو دوید سمتم و هلم داد سمت دیوار.کمرم که به دیوار خورد سرشو اورد جلو و ...     این چش شده؟زده به سرش!هر چی هلش دادم حتی که جاش تکون هم نخورد.چند لحظه تکون نخوردم،تمام توانمو جمع کردم و یه دفعه هلش دادم.ازم جدا شد و رفت عقب.+چته تو؟چیزی خورده تو سرت؟-اره عشق تو!    پس بگو این مدتی که رفتارش باهام خوب شده بود واسه چی بوده!چند لحظه به هم خیره شدیم و دوباره اومد سمتم.از زیر دستش در رفتم.من هیچ افسونگری نکرده بودم وحتی به فکر عشق هم نبودم چجوری تو 6 ماه عاشق من شده؟!هم پدرش گفت عشق ممنوع هم رئیس به من گفت.    بعد چند ثانیه در رو هم قفل کرد. -حالا دیگه هیچ جایی نمیتونی بری!  الان هیچکس تو شرکت نیست و بیشتریا رفتن.دوباره اروم اروم اومد سمتم.من چمه؟!چرا قلبم اینجوری میزنه؟!چرا با هیجان سینم بالا و پایین میره؟!نکنه...یعنی منم عاشق شدم رفت؟نه نه نه!اصلا!کی عاشق این بد اخلاق میشه؟   رفتم سمت در.هرچی تکونش دادم باز نشد.داشت نزدیک و نزدیک تر میشد.یهو یکی در زد:اقا اونجایین؟  وای خدایا مرسی!سریع رفتم سرجام رو صندلی نشستم در رو اروم باز کرد و دوید سمت من و پرونده ای که روی میزنم بود رو باز کرد که مثلا داشتیم درباره اون حرف میزدیم.قیافش در هم شده بود.اخیش راحت شدم ولی وقتی این دختره رفت چیکار کنم؟اها فهمیدم!تا دختره رفت پشت سرش راه می افتم و میرم!اره فکر خوبیه!وقتی دختره خواست بره گفت که بابای سهیل کارش داره.سهیل هم گفت که چند دقیقه دیگه میام،دختره گفت نه همین الان کارشون واجبه!مجبور شد بره.سریع کیفمو گوشیمو برداشتم و اومدم بیرون.وای چم شده؟هنوز قلبم اونجوری میزنه!فکر کنم خر شدم!     تا شب تو خیابون قدم زدم و فکرم مشغول بود.توی این 6 ماه حتی یک بار هم بهش فکر نکرده بودم ولی الان تمام فکرم مشغول شده!به قدری که ماموریتمم یادم رفت!   تو پارکی نشستم.*جووووون!این موقع شب اینجا چیکار میکنی خانومی؟    وای اینا دیگه کین؟از دست اون فرار کردم گیر اینا افتادم.بلند شدم و راه افتادم.تند تند راه میرفتم ولی ولم نمیکردن.یکیشون اومد کیفمو گرفت و گفت:کجا خوشگله؟بزار با هم بریم!اون یکی گفت:زبونتو موش خورده؟  وای انگار سهیل بهتر از اینا بود.کیفمو از تو دستش کشیدم بیرون و فقط دویدم.دنبالم میومدن.خوردم زمین.پام خیلی درد گرفت.هر کاری کردم دیگه نتونستم بلند شم.نزدیک و نزدیک تر میشدن.سرمو گرفتم بین دستام تا قیافه نحسشون رو نبینم.یکیشون دستشو گذاشت روی پام و گفت:اخی اوف شدی؟  جیغ بلندی زدم.یهو دیگه صداشون نیومد و دستشم روی پام حس نکردم.سرمو اوردم بالا.این کیه داره میزنتشون؟چی سهیله؟واقعا خودشه؟!اون اینجا چیکار میکنه؟همشون که فرار کردن اومد سمت من.فشارم از ترس افتاده بود پس بیهوش شدم.

به هوش اومدم سهیل روی صندلی کنارم خواب بود.با تکون خوردن من اونم بیدار شد. -خوبی؟+اوهوم!ممنون نجاتم دادی!-وظیفه بود.

فقط 3 ماه مونده!خر شده بودم!احمق شده بودم!یادتونه گفتم کی عاشق این خشن بد اخلاق میشه؟حالا خودم شدم!رسما حرفمو پس میگیرم!چقد این 9 ماه سخت گذشت ولی تجربه شیرینی بود.باید ببینم بقیش چی میشه!

جلو تلوزیون بودم که صدای در اومد.در رو که باز کردم اراد بود.یکی از پلیسا و هم درجم. -سلام چطوری خلافکار؟+سلام خوبم پلیس! دوتایی زدیم زیر خنده و نشستیم. -از کارت چه خبر؟+خوبه سلام میرسونه!-راحتی؟اگه میدونی داره بهت سخت میگذره تا به رئیس بگم عملیات رو جلو بندازه؟!+نه راحتم دیگه عادت کردم!


برچسبها: رمان, داستان, عاشقانه, عشق خلافکار, قسمت سوم

برچسب: نویسنده: بهار قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت: 17:20

صفحه بندی